سفارش تبلیغ
صبا ویژن
لوگوی سایت
http://labgazeh.persiangig
.com/image/13lab.jpg

نقل مطلب از این وبلاگ با ذکر منبع موجب سپاسگزاری است .
بازدید امروز: 527
بازدید دیروز: 192
بازدید کل: 1104320
دسته بندی نوشته ها شعر گونه ‏هایم
بـی‏ خیال بابـا
دیار عاشقی ها
دل نوشتـــه ‏ها
شعــرهای دیگران
خاطـــرات
پاسخ به سوالات
فرهنگی‏ اجتماعی
اعتقـادی‏ مذهبی
سیاست و مدیریت
قــرآن و زنـدگــی
انتقــــادی
مناسبت ها
حکایــــات
زنانـه هـــا
دشمن شناسی
رمان آقای سلیمان!
همراه با کتاب
بازتاب سفرهای نهادی


اطلاع از بروز شدن

 



گزارش های خبری
گفت‌وگو با خبرگزاری فارس
بخش خبری شبکه یک
روایتی متفاوت از حضور خدا
باز هم خبرگزاری فارس
خدای مریم! کمکم کن
ارتش مهد ادب است
سوم شعبان. جهرم
خبرگزاری کتاب ایران
سوال جالب دختر دانشجو
رضا امیر خانی و آقای سلیمان
فعالیت قرآنی ارتش
خبرگزاری ایکنا
چاپ چهارم آقای سلیمان
برگزیدگان قلم زرین
گزارش: جهاد دانشگاهی
گزارش: سانجه مشهد و دادپی
مصاحبه: خبرگزاری ایسنا
مصاحبه: سبک زندگی دینی
گزارش: همایش جهاد دانشگاهی
مصاحبه: وظیفه طلاب
پیشنهاد یک بلاگر
شور حسینی ـ شهرزاد


زخمه بر دل.. ناله از جان



ازدواج رندانه

پنج شنبه 86 خرداد 10

شاید شنیده باشید که ژانویه ی امسال  ( 2005 )  چهارصدمین سال انتشار کتاب « دن کیشوت »  نوشته ی   " میگویل دو سروانتس " به عنوان ماندگارترین و پر فروش ترین کتاب دنیا پس از کتاب مقدس، توسط اسپانیایی ها جشن گرفته شد.

 

چند شب پیش در منزل،  با پسرم سید احمد در این باره صحبت می کردیم.. گفتم: همیشه دوست داشتم این کتاب را مطالعه کنم اما به دلیل حجم زیاد آن ( 1000  صفحه ) هرگز جرأت نکرده ام که مبادا گرفتاری های اجرایی و فعالیت های مهم تر فرهنگی ، باعث ناتمام ماندن آن شود – که  من از کار ناتمام خوشم نمی آید – ولی دوست دارم فرصتی دست دهد و آن را بخوانم و با سروانتس بیشتر آشنا شوم.

 

پسرم به اتاق خود رفت و یک کتاب آورد و گفت : اگر می خواهید با او و قلمش آشنا شوید، این هم یکی از کتاب های او  و برای  آشنایی با وی کافی است .

کتاب  « ازدواج رندانه »  با ترجمه ی  اسماعیل فلزی  که شامل چند داستان از سروانتس است.

 

توفیقی حاصل شد تا ظرف سه شب از ساعت   12   تا   2  بامداد –  آن هم در رختخواب --  دو داستان از آن  به نام های " ازدواج رندانه "  و  " کولی کوچک "  یعنی حدود 190 صفحه را مطالعه کنم... ولی  بعد از مطالعه ی این دو داستان ، کتاب را کنار گذاشتم. نه اینکه خسته شده باشم ، نه ... بلکه احساس نیاز بیشتری نکردم.

 

به نظرم رسید که ساختار داستان های سروانتس (  حد اقل در این دو داستان که من خواندم )  از قدرت ، استحکام و قصه پردازی منطقی  بر خوردار نیست. تمام داستان حول و حوش یکی دو شخصیت دور می زند که عمده ی ماجرا، گفتگوهای میان آن هاست و همین گفتگوهاست که قالب اصلی رمان را شکل می دهد و تعداد صفحات کتاب را بالا می برد... گفتگوهایی که بیشتر اخلاقی است و برداشت زودرس خواننده را به همراه دارد.

این گفتگوها  در واقع ، حدیث نفس هر انسانی است که می تواند در نزاع بین نفس اماره و نفس لوامه ی او جریان داشته باشد. نزاع بین عقل و هوس هر انسانی که می تواند شرافتمندانه یا رذیلانه زندگی کند.

 

ماجرای زندگی سروانتس  --  آنقدر که من خوانده ام  --  سربازی وی، زندانی شدن های مکرر وی، و گاه ناموفق بودنش در مشاغل دولتی و کارهای رسمی  و ... همه و همه،  تأثیر بسزائی در شکل گیری شخصیت ها  و ساختار رمان و گفتگوهای به تصویر کشیده شده دارد.

 

به یقین مجموعه ی همین فراز و نشیب ها، افت و خیزها، تحولات و د گرگونی های او  و  کنش ها  و واکنش های  دوران اوست که  هم کتاب هایش را حجیم  و هم دیالوگ ها را بسیار زیاد و گاه خسته کننده ؛  و در عین حال، به دلیل همه جانبه نگری و رو در رویی مناسب خوبی و بدی، خیر و شر  و ... آن را دلنشین و ماندگار کرده است.

 

به خاطر همین، شاید بتوان گفت که مضامین و محتوای داستان های سروانتس ، اغلب ، واگویه های او با خویشتن خویش است. و شاید به همین دلیل است که گفته اند  -- و البته نمی دانم گوینده کیست  --  که دن کیشوت را نباید کمتر از سه بار خواند:

 

یک بار باید  در جوانی  خوانده شود. چون این کتاب ، کتاب جوانان است در روزهای شادابی و احساس های جوانانه و قهقهه های مستانه.

بار دیگر در میانسالی ؛ زیرا  کتابی خاص است برای آنان در دوران تدبر و شادی های محتاطانه.

و در نهایت و برای بار سوم باید در دوران پیری خوانده شود. چون کتابی است برای دوره ی پیری و ایام تبسم های عارفانه و اندیشه های عاقلانه.

 

اگر این حرف درست باشد  به نظر من،  روح حاکم بر تمام کارهای سروانتس یکی است. البته این یک ارزیابی کلی و قضاوت زودرس به حساب می آید؛ زیرا با خواندن دو داستان کوتاه  200  صفحه ای ، نباید این گونه  شجاعانه و بی محابا داوری کرد.

 

فعلاً  همین ... شاید روزی  « دن کیشوت »  را نیز خواندم و حرف دیگری برای گفتن پیدا کردم و شاید هم خواندم و باز هم نظرم همین بود... نمی دانم..؟!!

                                                              تا نظر شما که دن کیشوت را خوانده اید، چه باشد...؟