سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
لبگزه
لوگوی سایت
http://labgazeh.persiangig
.com/image/13lab.jpg

نقل مطلب از این وبلاگ با ذکر منبع موجب سپاسگزاری است .
بازدید امروز: 89
بازدید دیروز: 106
بازدید کل: 263109
نوشته های من شعر گونه ‏هایم [21]
بـی‏ خیال بابـا [15]
عاشقانه ‏ها [14]
عارفـانـه ‏ها [17]
دل نوشتـــه ‏ها [51]
شعــرهای دیگران [8]
خاطـــرات [41]
پاسخ به سوالات [27]
فرهنگی‏ اجتماعی [22]
اعتقـادی‏ مذهبی [26]
سیاست و مدیریت [29]
صدا و سیما..؟ [7]
قــرآن و زنـدگــی [17]
شور و شعور شیعی [8]
انتقــــادی [16]
مناسبت ها [33]
حکایــــات [19]
زنانـه هـــا [8]
جوانـــــان [9]
فرهنگی سیاسی
دشمن شناسی [17]
فرهنگی ادبی [12]


اطلاع از بروز شدن

 



میهمانان من
بر و بچه های ارزشی
وبلاگ خبری
نجوای شبانه
● بندیر ●
آخرالزمان و منتظران
زن بودن ممنوع
گاهِ رهایی
طره آشفتگی
صاعقه
روان شناسی
مُهر بر لب زده
ESPERANCE
عاطفی اکبریان
مذهب عشق
همفکری
این راه بی نهایت
خط بارون
یه عالمه حرف نگفته
امید زهرا
تنهاترین تنها
صفحه‏ی بیست و یکم
نجوای مجنون
دنیای واقعی
فوتوبلاگ وصال
گنبد افلاک
اردشیـر
نرگسی
شوق پرواز
حریــم دل
ازتو تابی نهایت
شبنم سحرگاهی
رعنـــا
سـلالــه
لبگزه ی قبلی
مجاهد مجازی
بوی حوی مولیان
تنهایی‏های طوبی
به‏سوی ملکوت
سر سودا
تا ریشه هست..
معجزه ی انسان
قدرت شیطان
نقطه ای برای فردا


زخمه بر دل.. ناله از جان




تجارت میمون

دوشنبه 8 تیر 88

 

تاجری وارد روستایی در هند شد و به روستایی‌ها اعلام کرد که در قبال هر میمون که برای او شکار کنند 10دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی‌ها که دیدند اطراف‌شان پر از میمون است، به جنگل رفتند و شروع به گرفتن میمون‌های بیچاره کردند و در عرض دو روز هزاران میمون به قیمت هرکدام 10 دلار به آن مرد فروختند. ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها، روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند. روز سوم، مرد تاجر اعلام کرد که هر میمون را از آنها 20 دلار خواهد خرید و اینچنین، روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند تا ظرف یکی دو روز باز هم موجودی میمون‌ها کمتر و کمتر شد. از آنجا که تعداد میمو‌ن‌ها بسیار محدود شد و عملاً دیگر میمونی برای گرفتن پیدا نمی‌شد، مرد تاجر برای بار دیگر، قیمت خرید را افزایش داد و اعلام کرد که برای خرید هر میمون 30  دلار خواهد داد؛ ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت، خرید میمون‏ها را به شاگردش سپرد.
در غیاب تاجر، شاگرد او به روستایی‌ها گفت: این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را به قیمت 50  دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت ارباب،  آن‌ها را به 60 دلار به او بفروشید.
روستایی‌ها که (احتمالا مثل شما) وسوسه شده بودند پول‌هایشان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را یکجا خریدند.. اما از آن به بعد، دیگر نه کسی مرد تاجر را دید و نه شاگردش را و نه پول‏های از دست رفته را.. و دوباره روستایی‌ها ماندند و یک‏عالمه میمون شاد شاد از آزادی دوباره..


                                     


پ ن 1: این مطلب قشنگ را از وبلاگ مــرجان نقل کردم.. البته با تصرفاتی بر اساس سلیقه‏ی خودم.. کاش هرچیزی از هرجا استفاده می‏کنیم منبعش را هم بنویسیم..
پ ن 2: احتمالا این تاجر!! شرافتمند!! انگلیسی بوده و از بنیانگذاران WTO ...
پ ن 3:  برای مخاطب خاص: نخیر.. ما هنوز از دوران آکواریوم بازی جدا نشده‏ایم و اتفاقا  دل و دماغمان بیشتر از احمد آقاهاست..