سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
لبگزه
لوگوی سایت
http://labgazeh.persiangig
.com/image/13lab.jpg

نقل مطلب از این وبلاگ با ذکر منبع موجب سپاسگزاری است .
بازدید امروز: 106
بازدید دیروز: 106
بازدید کل: 263126
نوشته های من شعر گونه ‏هایم [21]
بـی‏ خیال بابـا [15]
عاشقانه ‏ها [14]
عارفـانـه ‏ها [17]
دل نوشتـــه ‏ها [51]
شعــرهای دیگران [8]
خاطـــرات [41]
پاسخ به سوالات [27]
فرهنگی‏ اجتماعی [22]
اعتقـادی‏ مذهبی [26]
سیاست و مدیریت [29]
صدا و سیما..؟ [7]
قــرآن و زنـدگــی [17]
شور و شعور شیعی [8]
انتقــــادی [16]
مناسبت ها [33]
حکایــــات [19]
زنانـه هـــا [8]
جوانـــــان [9]
فرهنگی سیاسی
دشمن شناسی [17]
فرهنگی ادبی [12]


اطلاع از بروز شدن

 



میهمانان من
بر و بچه های ارزشی
وبلاگ خبری
نجوای شبانه
● بندیر ●
آخرالزمان و منتظران
زن بودن ممنوع
گاهِ رهایی
طره آشفتگی
صاعقه
روان شناسی
مُهر بر لب زده
ESPERANCE
عاطفی اکبریان
مذهب عشق
همفکری
این راه بی نهایت
خط بارون
یه عالمه حرف نگفته
امید زهرا
تنهاترین تنها
صفحه‏ی بیست و یکم
نجوای مجنون
دنیای واقعی
فوتوبلاگ وصال
گنبد افلاک
اردشیـر
نرگسی
شوق پرواز
حریــم دل
ازتو تابی نهایت
شبنم سحرگاهی
رعنـــا
سـلالــه
لبگزه ی قبلی
مجاهد مجازی
بوی حوی مولیان
تنهایی‏های طوبی
به‏سوی ملکوت
سر سودا
تا ریشه هست..
معجزه ی انسان
قدرت شیطان
نقطه ای برای فردا


زخمه بر دل.. ناله از جان




اذن دخول

چهارشنبه 6 آبان 88

                                   مژده‌ی وصل تو کو کز سر جان برخیزم..


نمی‌دانم چگونه سپاست گویم ای امام رئوف.. چگونه سپاست گویم که باز هم دعوتم کردی.. زیارتی که نه تصمیمش را داشتم و نه انتظارش را.. ولی آرزویش را چرا..
آن هم چه زیارتی و چه موقعی؟ درست در سال‏روز نورانی ولادتت.. شب جمعه هشت هشت هشتاد و هشت..
انگار دارم خواب می‌بینم.. پس کی صبح می‌شود؟ کی لبهای مشتاقم طعم شیرین بوسه بر آستانت را خواهند چشید؟
مولای دوست‏داشتنی‏ام! همیشه لمس کرده‌ام مهربانی‌ات را.. و نگاه حمایتت را.. اما اقرار می‌کنم که هیچ‌وقت شیعه‌ی لایقی نبوده‌ام.. اقرار می‌کنم که خوبی‌هایت را جز با بدی پاسخ ندادم.. اقرار می کنم که قدر حمایت‌هایت را ندانستم.. غافل شدم از تمام آنچه نباید غافل می‏شدم.. اما دلارام من! همیشه ندیده گرفتی کوتاهی‏های فرزند سربه هوایت را.. و همواره مشمول لطف بیشترت قرار دادی بنده‏ی ناسپاست را..


از یاد نمی‌برم آن روز را که خواندی‌ام و عطایم کردی.. آن سفر نیم روزه را که با تنی بی‌تاب و مریض آمده بودم.. و آن سلام دردمندانه را و آن علیک کریمانه را.. آن بنده‌نوازی مهربانانه را.. از یاد نمی‌برم حاجت‌های سختی را که از آستان تو گرفتم.. حاجت‌های بزرگی که هیچ‏کس توان انجامش را نداشت.. از یاد نمی‌برم دی‏ماه سال 82 را که حتی بر بام حرمت نیز دعوتم کردی.. هنوز شیرین‌ترین خاطره‌ی زندگی من، آن شب زمستانی است که در زیر آسمان، صورت بر گنبد طلایی‌ات گذاشته بودم.. لحظه‏‏ای عجیب بود که نمی‌دانستم باید بخندم یا گریه کنم.. ازیاد نمی‌برم روزی را که در مسجد بالاسر، چشمم را بستم تا نگاه تعجب دیگران را نبینم و دست گدایی به سوی ضریحت دراز کردم..  و از یاد نمی‏برم سکه‌ای را که آن شب، کف دستم گذاشتی.. هنوز هم که هنوز است دارم آن‏ را خرج می‌کنم؛ اما انگار تمامی ندارد.. و مگر تمام شدنی است اعطایی ارباب رعیت‏پرور شیعه؟


مولای رئوف من! فردا دارم می‌آیم.. مثل همیشه نگاهم می‌کنی آیا؟ و مگر می‏شود نگاهم نکنی آقا؟ مگر می‏شود که بخوانی و عطا نکنی؟ مگر می‏شود دعوت کنی و دعا نکنی؟ هیهات.. هیهات..


پ ن 1 ـ به دعوت دوستان عزیز طلبه‏بلاگ و برای شرکت در مراسم افتتاحیه می‏روم.. به یاد همه‏تان خواهم بود و نایب الزیاره‏ی شما دوستان نازنین.. ان‏شاءالله
پ ن 2 ـ همین الان که دارم این سطرها را می‌نویسم بخش شامگاهی رادیو پیام دارد غزلی از من را می‌خواند با این مطلع: هرچند بر مزار تو بسیار آمدیم.. امروز عاشقانه‌تر انگار آمدیم