سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
لبگزه
لوگوی سایت
http://labgazeh.persiangig
.com/image/13lab.jpg

نقل مطلب از این وبلاگ با ذکر منبع موجب سپاسگزاری است .
بازدید امروز: 120
بازدید دیروز: 106
بازدید کل: 263140
نوشته های من شعر گونه ‏هایم [21]
بـی‏ خیال بابـا [15]
عاشقانه ‏ها [14]
عارفـانـه ‏ها [17]
دل نوشتـــه ‏ها [51]
شعــرهای دیگران [8]
خاطـــرات [41]
پاسخ به سوالات [27]
فرهنگی‏ اجتماعی [22]
اعتقـادی‏ مذهبی [26]
سیاست و مدیریت [29]
صدا و سیما..؟ [7]
قــرآن و زنـدگــی [17]
شور و شعور شیعی [8]
انتقــــادی [16]
مناسبت ها [33]
حکایــــات [19]
زنانـه هـــا [8]
جوانـــــان [9]
فرهنگی سیاسی
دشمن شناسی [17]
فرهنگی ادبی [12]


اطلاع از بروز شدن

 



میهمانان من
بر و بچه های ارزشی
وبلاگ خبری
نجوای شبانه
● بندیر ●
آخرالزمان و منتظران
زن بودن ممنوع
گاهِ رهایی
طره آشفتگی
صاعقه
روان شناسی
مُهر بر لب زده
ESPERANCE
عاطفی اکبریان
مذهب عشق
همفکری
این راه بی نهایت
خط بارون
یه عالمه حرف نگفته
امید زهرا
تنهاترین تنها
صفحه‏ی بیست و یکم
نجوای مجنون
دنیای واقعی
فوتوبلاگ وصال
گنبد افلاک
اردشیـر
نرگسی
شوق پرواز
حریــم دل
ازتو تابی نهایت
شبنم سحرگاهی
رعنـــا
سـلالــه
لبگزه ی قبلی
مجاهد مجازی
بوی حوی مولیان
تنهایی‏های طوبی
به‏سوی ملکوت
سر سودا
تا ریشه هست..
معجزه ی انسان
قدرت شیطان
نقطه ای برای فردا


زخمه بر دل.. ناله از جان




کوله‏بارم سبک شد..

پنج شنبه 19 آذر 88

امشب حسی غریب‏تر از همیشه داری.. باور نمی‏کنی که داری در سرسرای بهشت قدم می‏زنی.. دلت بدجوری شکسته است.. اشک امانت نمی‏دهد.. همان حس غریب می‏گوید حالا وقتش است.. هرچند همیشه به یادشان بوده‏ای.. ولی کوله‏بار سنگینی از امانتی آنان داری که باید بر زمین بگذاری.. سفارش‏هایی داری که باید بگیری و به دستشان برسانی.. خیلی‏ها قسمت داده‏اند که دست خالی برنگردی.. بسیاری را در خاطر داری اما نباید کسی از قلم بیفتد..


موبایل را که داخل حرم راه نمی‏دهند.. در سرمای نیمه‏شب گوشه‏ای خلوت در بین‏الحرمین می‏یابی و همانجا کز می‏کنی.. موبایلت را در می‏آوری دفتر تلفنش را باز می‏کنی از اولین اسم.. و با هر اسم، یک نگاه به گنبد ارباب می‏اندازی و یک نگاه به گنبد سقای عاشقی.. سرما آزارت می‏دهد؛ اما بوی بهشت و دل‏های دوستانت که همراهت شده‏اندگرمت می کند.. وقتی به آخرین اسم می‏رسی نوبت به دوستان مجازی که نامشان در دفتر تلفن موبایلت نیست می‏رسد.. چشمانت را می‏بندی و تا آنجا که می‏شود یکی‏یکی‏شان را به تصویر می‏کشی..


بلند می‏شوی.. زیر لب هی تکرار می‏کنی: فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی/ که جز ولای توأم نیست هیچ دستاویز.. حالا آرام آرم وارد حرم می‏شوی، در قسمت بالاسر و در نزدیک‏ترین نقطه به ضریح مقدس یعنی  در فاصله‏ی یک متری آن، یک زیارت و یک نماز حاجت به نیابت از طرف همه‏شان می‏خوانی.. نگاه به ساعت می‏کنی.. دو ساعتی شده که داری با دوستانت سیر ملکوت می‏کنی.. دلت نمی‏خواهد از بهشت بیرون بروی.. اما با خودت زمزمه می‏کنی که چون چاره نیست می روم و می‏گذارمت..


 

          بین‌الحرمین از سمت حرم امام حسین.. عکس را از اینترنت گرفتم