سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
لبگزه
لوگوی سایت
http://labgazeh.persiangig
.com/image/13lab.jpg

نقل مطلب از این وبلاگ با ذکر منبع موجب سپاسگزاری است .
بازدید امروز: 125
بازدید دیروز: 106
بازدید کل: 263145
نوشته های من شعر گونه ‏هایم [21]
بـی‏ خیال بابـا [15]
عاشقانه ‏ها [14]
عارفـانـه ‏ها [17]
دل نوشتـــه ‏ها [51]
شعــرهای دیگران [8]
خاطـــرات [41]
پاسخ به سوالات [27]
فرهنگی‏ اجتماعی [22]
اعتقـادی‏ مذهبی [26]
سیاست و مدیریت [29]
صدا و سیما..؟ [7]
قــرآن و زنـدگــی [17]
شور و شعور شیعی [8]
انتقــــادی [16]
مناسبت ها [33]
حکایــــات [19]
زنانـه هـــا [8]
جوانـــــان [9]
فرهنگی سیاسی
دشمن شناسی [17]
فرهنگی ادبی [12]


اطلاع از بروز شدن

 



میهمانان من
بر و بچه های ارزشی
وبلاگ خبری
نجوای شبانه
● بندیر ●
آخرالزمان و منتظران
زن بودن ممنوع
گاهِ رهایی
طره آشفتگی
صاعقه
روان شناسی
مُهر بر لب زده
ESPERANCE
عاطفی اکبریان
مذهب عشق
همفکری
این راه بی نهایت
خط بارون
یه عالمه حرف نگفته
امید زهرا
تنهاترین تنها
صفحه‏ی بیست و یکم
نجوای مجنون
دنیای واقعی
فوتوبلاگ وصال
گنبد افلاک
اردشیـر
نرگسی
شوق پرواز
حریــم دل
ازتو تابی نهایت
شبنم سحرگاهی
رعنـــا
سـلالــه
لبگزه ی قبلی
مجاهد مجازی
بوی حوی مولیان
تنهایی‏های طوبی
به‏سوی ملکوت
سر سودا
تا ریشه هست..
معجزه ی انسان
قدرت شیطان
نقطه ای برای فردا


زخمه بر دل.. ناله از جان




خیابان گلبرگ

سه شنبه 29 دی 88

چه حالی پیدا می‌کنی..؟ ساعت 15:28 داری در اوج خستگی کارهای روزانه با عجله برای جلسه‌ی ساعت 4 می‌روی.. چشمت به پیاده‌رو خیابان گلبرگ می‌افتد.. زنی هردو دست بچه‌ی هشت نه ساله‌اش را گرفته است و با تمام قدرت و وحشیانه بر سر و صورت پسرک بدبخت می‌زند.. نه یکی نه دوتا نه سه‌تا.. درست مثل یک دستگاه اتوماتیک.. درست مثل یک روبات بی احساس..  هی چپ و راست می‌کند صورت نازک‌تر از گل پسرک را.. در پیاده‌رو هم کسی نیست که جلوی او را بگیرد.. پسرک با تمام وجود فریاد می‌کشد و اشک می‌ریزد.. هردو دستش در دست چپ مادر زندانی است.. نه می‌تواند از دستش فرار کند و نه می‌تواند دستانش را روی صورت خود بگیرد که درد سیلی‌های مدام را کمتر حس کند..


جز چند لحظه نبود اما.. سرت گیج می‌رود.. تمام وجودت از زور قساوت درد می‌گیرد.. مثل روانی‌ها و بدون رعایت مقررات راهنمایی و رانندگی کنار خیابان می‌ایستی.. چیزی نمی‌بینی اما بوق ممتد به نشانه‌ی فحش ماشین کناری را می‌شنوی.. سرت را به پشتی صندلی تکیه می‌دهی و چشمانت را می‌بندی.. آرام آرام اشک می‌ریزی و زمزمه می‌کنی: شاید بچه خطایی کرده باشد اما هیچ جرمی جزایش این نیست بی انصاف!