سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
لبگزه
لوگوی سایت
http://labgazeh.persiangig
.com/image/13lab.jpg

نقل مطلب از این وبلاگ با ذکر منبع موجب سپاسگزاری است .
بازدید امروز: 150
بازدید دیروز: 106
بازدید کل: 263170
نوشته های من شعر گونه ‏هایم [21]
بـی‏ خیال بابـا [15]
عاشقانه ‏ها [14]
عارفـانـه ‏ها [17]
دل نوشتـــه ‏ها [51]
شعــرهای دیگران [8]
خاطـــرات [41]
پاسخ به سوالات [27]
فرهنگی‏ اجتماعی [22]
اعتقـادی‏ مذهبی [26]
سیاست و مدیریت [29]
صدا و سیما..؟ [7]
قــرآن و زنـدگــی [17]
شور و شعور شیعی [8]
انتقــــادی [16]
مناسبت ها [33]
حکایــــات [19]
زنانـه هـــا [8]
جوانـــــان [9]
فرهنگی سیاسی
دشمن شناسی [17]
فرهنگی ادبی [12]


اطلاع از بروز شدن

 



میهمانان من
بر و بچه های ارزشی
وبلاگ خبری
نجوای شبانه
● بندیر ●
آخرالزمان و منتظران
زن بودن ممنوع
گاهِ رهایی
طره آشفتگی
صاعقه
روان شناسی
مُهر بر لب زده
ESPERANCE
عاطفی اکبریان
مذهب عشق
همفکری
این راه بی نهایت
خط بارون
یه عالمه حرف نگفته
امید زهرا
تنهاترین تنها
صفحه‏ی بیست و یکم
نجوای مجنون
دنیای واقعی
فوتوبلاگ وصال
گنبد افلاک
اردشیـر
نرگسی
شوق پرواز
حریــم دل
ازتو تابی نهایت
شبنم سحرگاهی
رعنـــا
سـلالــه
لبگزه ی قبلی
مجاهد مجازی
بوی حوی مولیان
تنهایی‏های طوبی
به‏سوی ملکوت
سر سودا
تا ریشه هست..
معجزه ی انسان
قدرت شیطان
نقطه ای برای فردا


زخمه بر دل.. ناله از جان




دلهای گرفته..

دوشنبه 3 خرداد 89

داری از یک سفر کوتاه کاری برمی‌گردی.. غروب است و دلت تنگ.. شاید تنگ‌تر از هوای غروب مازندران.. به میدان هزار سنگر آمل که می‌رسی تابلوی <بابل، مرکز شهر، تهران> هوایی‌ترت می‌کند.. اگر از میزبانان خداحافظی نکرده بودی و خجالت نمی‌کشیدی برمی‌گشتی تا در آن هوا بیشتر نفس بکشی.. هوا تاریک‌تر می‌شود و دل آسمان هم بیشتر می‌گیرد..  دل تو نیز از آسمان عقب نمی‌ماند و پا به پایش می‌رود و می‌گیرد.. زمزمه می‌کنی: ‌پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی.. و  باران می زند.. خوب هم می‌زند و در گردنه‌ی هراز که دیگر کولاک می‌کند این باران و با دل من بیداد.. از کجا می‌دانی که این باران است.. شابد ستاره‌ای می‌گرید تا گوشه‌ای دل کوهی را آرام کند.. نمی‌دانم..


تلفنت زنگ می‌زند.. صدایش بدجور گرفته است.. انگار امشب همه‌ی دل‌گرفتگی‌ها نصیب توست.. می‌گوید: دلم آشوب بود.. خواستم با شما صحبت کنم تا دلم باز شود و آرام بگیرم..  


همین مان کم بود.. چاره‌ای نیست.. گوش و دل به حرفش می‌سپاری.. داستان را که می‌گوید می‌بینی این دل‌گرفتگی به شوق وصال است نه در غم فراق.. خوشحال می‌شوی.. سینه صاف می‌کنی و شروع می‌کنی به صحبت کردن برای او که دوستش داری.. حق اوست که برایش وقت بگذاری و انرژی خرجش کنی.. می‌گویی: دل به خدا بده عزیز.. به خودش واگذار و البته لطفا برایش شرط و شروط تعیین نکن که من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آنچه را جانان پسندد.. آنوقت قول می‌دهم که چوب دو سر طلا برداشته‌ای که خدایت در هردوصورت راضی‌ات می‌کند.. تو بندگی چو گدایان به شرط مزد نکن که خواجه خود روش بنده پروری داند..


نیم ساعتی حرف می‌زنی و حرفش را می‌شنوی تا جایی که حس می‌کنی آن آشوب دلش فروکش کرده.. آشوب دل تو نیز.. و تلاطم دل آسمان و دل ستاره‌ای که بر کوه می‌بارید.. خوشحال می‌شوی.. امام‌زاده هاشم نگه می‌داری برای نماز مغرب و عشا... و سپاس به درگاه خواجه‌ای که خود  روش بنده پروری داند..  


پ ن: از تمام دوستانی که اول خرداد را تبریک گفتند سپاسگزارم.. اونم از نوع به شدت.. انشاءالله در تولدشان کیک بخوریم.. نه که ما کیک دادیم..؟؟!!!